تقذیم به لیلای بزرگوارم
به ساعتت نگاهی بیندازی و ببینی چند دقیقه
بین دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاده است......"
لیلای عزیزم ببخش قصور من را
به اشتباه اعتماد کردم
باز هم ببخش.
این جا تعطیل می شود
گند زدی به این حیات خلوت ام.
لعنت به تو!!!!!
حقیقت های کوچک را کلامی است روشن وحقیقت های بزرگ را خاموشی است عظیم و حال من از همیشه خاموش ترم
به ساعتت نگاهی بیندازی و ببینی چند دقیقه
بین دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاده است......"
لیلای عزیزم ببخش قصور من را
به اشتباه اعتماد کردم
باز هم ببخش.
این جا تعطیل می شود
گند زدی به این حیات خلوت ام.
لعنت به تو!!!!!
تقصیر کسی نیست ...
کسی نمی داند راه درست را می رود یا می آید !!!!...
وقتی نتوانی پیدایش کنی٬ راه درست را می گویم٬: خدا هم می میرد...
خدا هم می میرد...
خدا هم می میرد...
نیستی و نبودنت شبیه هیچکدام از نبودنهای قبل نیست . انگار جای دندانیست که کشیدم . نبودنش برای چند روز عجیب است و بعد اصلا یاد آدم هم نمی آید که روزی دندانی هم بود اینجا ....
حکایت حضور تو نیست . توی بودنت سکوت چاره ی درد است . همین که می روی شروع میشود طغیان این رودخانه ....
چرا یک بار هم من نرفتم ؟ چرا همیشه بعد از تو من جا ماندم ؟ این بار شاید ماجرا جور دیگری شود ...
لعنت به تو
بهار نارنج می خواد دوباره شروع کنه
می خوام این کابوس را تموم کنم
می خوام تو لعنتی تموم کنم
از این جا به بعد زندگی مال من می شه
حالا نوبته بازی منِ
بهار نارنج امشب شکوفه داد
یادت بهت گفتم من واسه بالا رفتن یکی از این دو تا را میخوام
یادت گفتم یا دوست داشتن و بهم بده یا نفرت
تو دومی رو دادی حالا واست سنگ تموم می زارم بیشین و تماشا کن
من شروع شدم عوضی و
تو می بازی.

هرگز کسی چنین سخت به کشتن خویش بر نخاسته است
که من به زندگی نشسته ام...
" شاملو"
درد ها که شروع می شوند ..
زخم ها که سر باز می کنند ..
یادم می افتد . . .
هنوز زنده ام . . .
حس بودن . . .
و مردمانی که دستهایشان را به جای رها کردن در اسمان به زمین گره زده اند...
و مردمانی که به جای درد و دلهای شبانه اشان با ماه، امروز با خاک سر به سر می گذارند..
و مردمانی که به جای تصویر خورشید در خانه هایشان، قابهای زیبا بر دیوار کوبیده اند بی هیچ تصویری...
و مردمانی که زخمهایشان را بر گردن سوسکهای شکم گنده چاه می اندازند..
و مردمانی که ...
تو بگو... بلند بگو ... بگذار این سکوت گوشهایم پاره شود...
هنوز زنده ام ؟
+راستي يادم نبود از اين كلمه بيزاري
پس اصلاح ميكنم براي رفيق ام آرمان
پ
عنکبوتی عاشق طعمه اش شد
عنکبوت از گرسنگی مرد.. نه از عاشقی!
طعمه هم از گرسنگی مرد.. نه از عاشقی!
حالا ما ماندیم و فلسفه عشق
عنکبوت را بی خیال، باید دنبال تار عنکبوت برگردیم یا رویای یک حشره برای پرواز؟؟

من این روزها تمام درهای باز را می بندم. تا سکوتی را که میهمان کرده ام به میهمانی بنشینم.
خدا را هم اگر به خاطر نفوذ بی انتهایش به هر کجا نبود، راه نمیدادم.
من، سکوت و خدا.
نمیخواهم با خدا صحبت کنم ورنه سکوت می شکند.
دستهایی که سکوت را لمس میکند و خدای که اینجا کمی اضافیست.
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
یادت رفت قبل از پریدن پرواز را یادم دهی
حالا بنشین و سقوطم را ببین
من نیز همچو برف سقوط را می رقصم.

من جوانه زدم
روشن شدم
مست از صدایی شدم که از من نبود
دور بود و هیچگاه به ابتذال همخانه بودن نمی نشست
چون معبدی در قله ی کوه
و من افلیج نذر شفا کرده ام
سرم را که خم کردم برای دیدنش
هزار تبر تشنه ی گردنم شد
و هزار زن در خوابم
کودکشان را سر می بریدند
من روشن بودم از تو
خورشید شدی و من شمعهام را فروختم
سیاهی کجا بود که ریخت به دلم و شب بود
تو غروب کرده بودی در چشمهام
از من دور بودی
کدام زن تو را زایید ؟
به کدام نیت شیر خوردی ؟
آشوب آشوب آشوب
چه طوفانیست در دستهات
من را به خانه نمی بری ؟
خیابان که خانه نمی شود برای دلم
تب کردم باز ؟
تو که نبودی با شراب کدام شهر پاشویه ام دادند ؟
شیراز که تو را زاد می داند الان کجایی ؟
بهار که باشم چه فایده ؟
هیچ نارنجی در اینجا نیست
بهار نارنج مرد.

و در آن روز از نعمت ها سوال می شود....
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بیصورت معشوق ببینید هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید یک بار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتید از خواجه آن خانه نشانی بنمایید
یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با این همه آن رنج شما گنج شما باد افسوس که بر گنج شما پرده شمایید


اى فرزندان آدم جامه خود را در هر نمازى برگیرید و بخورید و بیاشامید و[لى] زیادهروى مکنید که او اسرافکاران را دوست نمىدارد اعراف آیه 31
و چون بخواهیم شهرى را هلاک کنیم خوشگذرانانش را وا مىداریم تا در آن به انحراف [و فساد] بپردازند و در نتیجه عذاب بر آن [شهر] لازم گردد پس آن را [یکسره] زیر و زبر
سوره اسرا آیه 16
.
.
.
.
.





و قسمت دوم این داستان













--------
بهار نارنج مرد................
دیگر بهاری در کار نیست . هر چه هست تکرار بی معنی زمستان است توی تقویم که هی ورق میزنی و باز هم مانده ای توی بعد از ظهر لعنت شده ی دی ماه ... تمام نمی شود این برف و این روزهای سرد . یخ کرده ام آنچنان که برای آب شدنش فرو شدن به قعر جهنم هم افاقه نمی کند ......
انقدر دلتنگ تو هستم که انگار مرده ای ...............

----------
امروز ۱۱ اردیبهشت سال ۱۳۸۸ روز دهشتناکی برایم بود ساعت ۹ صبح اس ام اس روی گوشی ام دیدم که نوشته شده بود " دلارا اعدام شد" تمام بدنم لرزید. نای حرکت نداشتم. دکمه سبز گوش را زدم. آسیه امینی پشت خط بود و گریان گفت دلارا را امروز صبح اعدام کردند. سوار ماشین شدم و به همسرم زنگ زدم. به او گفتم می خواهم به رشت برم. او نیز از فرط ناراحتی گفت که با من می آید. نمی دانم چطور به رشت رسیدم. مادر دلارا خود را به شدت می زد پدرش داستان تحویل دلارا به نیروی انتظامی را می گوید. همه گریه می کنند. همه به سر خود می زنند. همه دلارا را دوست داشتند. ولی او دیگر در کنارشان نبود. او امروز به آرامش رسیده بود. دیگر صدایی از او به گوش نمی رسد.
مادر دلارا گفت که دیروز با دلارا ملاقات کرده. دلارا به او گفته که مادر اگر من از زندان بیرون بیایم می خواهم تحصیلاتم را ادامه دهم. دوست دارم آزاد باشم و یک نفر از قضات هم به من قول داده که رضایت اولیاءدم را خواهد گرفت. دلارا گفته که مادر من بی گناهم.
مادر دلارا گریه کنان گفت: امروز ساعت ۷ صبح دلارا به وی زنگ زد. و گفت مادر من را می خواهند اعدام کنند. من طناب دار را می بینم. مادر من را نجات دهید. می خواهم پدرم صحبت کنم و به پدرش هم گفت که پدر من می خواهم شما را ببینم. تو رو خدا من را نجات دهید. بعد یک نفر گوشی را از دلارا می گیرد و می گوید. ما به راحتی فرزند شما را می کشیم و تو هیچ کاری نمی توانی انجام دهی.
پدر و مادر دلارا قران به دست به زندان می روند. التماس می کنند. فریاد می کشند و می گویند تو رو خدا اجازه دهد تا ما اولیاءدم را ببینیم. به پایشان بیوفتیم. ولی ....
دلارا دارابی را به پای چوبه دار می برند. او راضی نمی شود اعدام شود. هیچ کس پیش او نبود نه مادر نه پدری و نه وکیلی که به خواسته هایش توجه کند. طناب دار را به گردن نحیفش می اندازند. و نمی دانم کدام بی رحمی صندلی را از زیر پایش رها می کند. نمی دانم او کیست .
قاضی جاوید نیا حکم اعدام دلارا را صادر کرد. پس از مدتی دادستان رشت شد. از زمانی که او متصدی این پست گردید. یک نفر در این شهر سنگسار شد و امروز دلارا دارابی جانش از بدنش جدا شد.
روحش شاد
ولی چرا؟
چرا دلارا اینگونه اعدام شد. به یکی از دوستان گفتم که صدام را هم اینگونه اعدام نکردند. چرا؟
چرا داد مظلومیت دلارا به گوش هیچ بنی بشری نرسید.
عده ای می گویند دلارا مقصر است. عده ای می گویند پدرش مقصر است و عده ای می گویند وکلیش؟ من می گویم دستگاه قضایی.
چرا با وجودی که بسیاری از کشورهای دنیا اعدام اطفال زیر ۱۸ سال را منع کرده اند دستگاه قضایی بر اعدام اطفال پافشاری می کند؟
چرا بی اطلاع به پای چوبه دار می برد؟ اعدام رضا حجازی در اصفهان و بهنام زارع در شیراز نیز به همین نحو بود.
مجری حکم می دانست که اگز زمانی برای اجرای حکم تعیین کند. نمی تواند دلارا را اعدام نماید. چون میلیونها انسان از وی حمایت می کردند. و امروز همه ما می دانیم که بی گناهی پای چوبه دار رفت و ناعادلانه جانش گرفته شد.
دلارا اعدام نشد .... آرام گرفت
منبع:http://mohegh.blogfa.com/post-68.aspx
